بسم الله الرحمن الرحیم
دوم مهر ماه 1392،
سیصد و شصت و پنجمین روز
ثبت استقلال فرهنگی
365 روز اندیشیدن و نوشتن برای استقلال فرهنگی
365 روز روایت فدائیان استقلال فرهنگی
365 روز مقاومت برای استقلال فرهنگی
365 روز دعوت برای تحقق کامل استقلال فرهنگی
بسم الله الرحمن الرحیم
دوم مهر ماه 1392،
سیصد و شصت و پنجمین روز
ثبت استقلال فرهنگی
365 روز اندیشیدن و نوشتن برای استقلال فرهنگی
365 روز روایت فدائیان استقلال فرهنگی
365 روز مقاومت برای استقلال فرهنگی
365 روز دعوت برای تحقق کامل استقلال فرهنگی
قصه ی جنگ تحمیلی
در طی چهار مستند تلویزیونی
در ادامه ی قسمت های قبلی عصر امام خمینی
روایت دفاع مقدس در دوران امام خمینی
اندیشه کهکشانی (۲)
آشنایی با سید
مرتضی آوینی

در مصاحبه ای با همسر شهید
خانم امینی در ابتدای گفت و گو از خودتان بگویید .
مریم امینی هستم . متولد سال 1336 . تحصیلاتم لیسانس ریاضی و علوم کامپیوتر است .
اهل تهران هستید ؟
بله !
کجای تهران ؟
امیر آباد . بیشتر در آن محله زندگی کردهام .
از آشناییتان با آقا مرتضی برای ما بگویید .
قبل از ازدواج ، آشنایی چند ساله با هم داشتیم . من ایشان را میشناختم . از سن پانزده سالگی تا نوزده ، بیست سالگی که این آشنایی به ازدواج رسید .
خانوادهها چطور ؟ با این ازدواج موافق بودند ؟
خانواده من مخالف بود ، ولی برای من مشخص بود که این زندگی مشترک باید شروع شود . صورت دیگری برای ادامه زندگی نمیتوانستم تصور کنم .
چرا ؟
به خاطر این که از همان ابتداء مرتضی برای من آن حالت مراد بودن را داشت . رد و بدل کردن کتابهای خوب ، شرکت در سخنرانیها و کنسرتهای موسیقی دانشکده هنرهای زیبا که ایشان آنجا درس میخواندند ؛ در واقع ایشان راهنمای کاملی برای من بود .
این موقعیت ، یعنی مراد بودن ، تا کدام مرحله از زندگی ادامه داشت ؟
برای همیشه حفظ شد . این رابطه شیرازه اصلی زندگی ما بود . البته گاهی چهره این موقعیت به خاطر تحولات فکری تغییر میکرد . گرایشهای ایشان بعد از انقلاب کاملاً تغییر کرد . به تبع ایشان ،این تغییر در من هم اتفاق افتاد . ولی نسبت برقرار بین من و ایشان همواره ادامه پیدا کرد تا شهادتشان . تازه بعد از آن بود که فرصتی پیدا کردم برگردم و به نسبت جدید نگاه کنم و ببینم در باره امروز چه میشود گفت .
نگاه کردید ؟
بله ! بعد از شهادت ایشان نسبت جدیدی بین ما برقرار شد . مرتضی خودش در یکی از مقالههایی که بعد از رحلت حضرت امام نوشت ، جملهای دارد نزدیک به این مضمون : « ایشان از دنیا رفتند و حالا بار تکلیف بر شانه ما افتاده است . » دقیقاً من چنین سنگینی را احساس میکنم . پیش از این دستم را گرفته بود و مرا به بهشت میبرد . نه به زور ، میل باطنی هم بود . من سنگینی بار را خیلی احساس نمیکردم . همه چیز راحتتر اتفاق میافتاد ولی بعد از شهادت مرتضی من باید دوباره شروع میکردم . مثل یک تولد دوباره . خیلی خدا را شکر میکنم . چه موهبتی بالاتر از این برای یک انسان که هم فرصت زندگی عینی با انسانی را داشته باشد که قبله همة خواستههایش است و هرچه از زندگی میخواهد در او میبیند ، و هم فرصت تأمل و تفکر در وجود این انسان و زندگی را پیدا کند.

مرتضی میگوید : « شهدا از دست نمیروند ، بلکه به دست میآیند . » برای همه این فرصت نیست که این به دست آمدن را تجربه و حس کنند . حالا من نمیدانم چقدر در این مسیر هستم و آن را با این بار سنگین طی میکنم . یعنی بار دیگر من مرتضی را به دست آوردهام و خیلی شاکر هستم.
از تجربه نسبتاً طولانی زندگی خودتان با ایشان بگویید .
این زندگی قشنگ از سنین نوجوانی شروع شد . هر روز که میگذشت موقعیت و جایگاه ایشان نزد من بیشتر از هر کس دیگری میشد . مرتضی مظهر همه کسانی بود که در زندگی جست و جو میکردم . جای همه اعضای خانواده را برای من پر میکرد و همه چیز زندگیام بود.
تفاوت سنی شما با آقا مرتضی چقدر بود ؟
ده سال .
خانم امینی میتوانیم بگوییم زندگی مشترک شما سه مرحله داشت . قبل از انقلاب ، بعد از انقلاب و بعد از شهادت .
اگر اجازه بدهید از ازدواجتان شروع کنیم . مثلاً این که ...